شهيد رضا صادقي يونسي در خاطرات زيبا و معنوي خود از ماه مبارك رمضان در جبهه هاي حق عليه باطل چنين مي نويسد: اولين بار كه به جبهه رفتم، نزديك شب قدر بود، شب قدر كه رسيد به اتفاق چندين تن از هم رزم هايم به محل برگزاري مراسم احيا رفتم.

اين شهيد بزرگوار مي گويد: از مجموع 350 نفر افراد گردان، فقط بيست نفر آمده بودند ،تعجب كردم شب دوم هم همين طور بود برايم سوال شده بود كه چرا بچه ها براي احيا نيامدند، نكند خبر نداشته باشند.

از محل برگزاري احيا بيرون رفتم پشت مقر ما صحرايي بود كه شيارها و تل زيادي داشت به سمت صحرا حركت كردم وقتي نزديك شيارها رسيدم، ديدم در بين هر شيار، رزمنده اي رو به قبله نشسته و قرآن را روي سرش گرفته و زمزمه مي كند.

چون صداي مراسم احيا از بلند گو پخش مي شد، بچه ها صدا را مي شنيدند و در تنهايي و تاريكي حفره ها، با خداي خود راز و نياز مي كردند.

او مي گويد بعدها متوجه شدم آن بيست نفر هم كه براي مراسم عزاداري و احيا آمده بودند، مثل من تازه وارد بودند.

اين اتفاق يك بار ديگر هم افتاد.

بين دزفول و انديمشك، منطقه اي بود كه درخت هاي پرتقال و اكاليپتوس زيادي داشت، ما اسمش را گذاشته بوديم جنگل نيروهاي بعثي بعد از آنكه پادگان را بمباران كرده بودند، برخي گردان ها نيروهايشان را در آن جنگل استتار كرده بودند.

آنجا ديگر تپه نداشت، اما بچه ها خودشان حفره هايي كنده بودند و داخل آن مي رفتند و در تنهايي عجيبي با خدا راز و نياز مي كردند.